سلوم آلبالوییها 💖 خب نوشتن این پارت کمی عقب افتاد دلیلش این بود که در روال داستان هم از پارت چهارم تا این پارت فاصله افتاده....☺ خب آماده اید برای پارت پنجم ?¿?¿?¿؟ برییییم ...!!!
زمان زیادی گذشت،من همچنان نهفته در همنوعانم ، احساس خفگی میکردم.و اتفاقی نمیافتاد،روز اومد و شب اومد،شب گذشت و روز اومد و این روال ادامه داشت تا که یه روز ... .
برای چندمین بار،صدای پاهای مشتری رو شنیدم که در سرسرای ورودی قدم میزد. دستان نرم و لطیف کودکی رو روی خودم حس کردم.که بعد از اون ، صدای نازکی هم به گوشم خورد،صدای همون کودک مهربون بود ...✨ که گفت:مـامـــان! این لباس خییلی قشنگــه! میشه برام بخریش؟! این بار صدای مادرش رو شنیدم که به سوال دخترش پاسخ داد:
مادر:عزیزم!این لباس مناسب تو نیست.رنگ آلبالویی به تو نمیاد! دختر کوچولو:نه مامان جون!خیلی رنگ زیباییه ! فک می کنم که این لباس مناسب همه سلیقه ها و همه افراده ...! میتونم آزمایشش کنم؟! شاید بهم اومد! مامانش خیلی آروم گفت:باشه دخترم!
مامانِ دختره صداش رو کمی بالاتر برد و به یکی از کارکنا گفت:ببخشید! اتاق پرو کدوم طرفه؟! بعد که جواب سوالش رو گرفت،ما رو از اون اسکلت آزار دهنده، بیرون آورد و روی دستش آویزون کرد.چه جای خوبی بود! چرا که حالا نسبت به اطرافم دید خوبی داشتم! میتونستم کل مغازه رو ببینم.حتی دخترکوچولو ومامانش رو !
مادرش ، دستش رو روی شونهش گذاشت و گفت:برو تو! بعد من رو از روی دستش برداشت و به دختره داد.حالا من توی دست این دختر بودم! بعد از اینکه من رو تنش کرد، دَر اتاق پرو رو باز کرد و روبه مامانش گفت:خوشگل شدم؟! مامانش با لبخند و ذوق گفت:ماه شدی عزیزم ... ! بعد دختره گفت:گفتم که بهم میاد.
آره! من رو برای خریدن انتخاب کرده بودن! خیلی خوشحال بودم.فروشنده من رو بر داشت و تا زد. بعدشم گذاشت توی نایلون و به مشتری(دختر کوچولوئه)داد.از اون لحظه به بعد دیگه وقایع رو از راه شنیدن دنبال میکردم و قراره براتون تعریف کنم:-)
من دیگه حالا صاحب داشتم و نزدیک بود از ذوق پاره بشم! ولی کابوس اینکه دختر کوچولو با من مهربون باشه یا نه، هنوز با من همراه بود.این کابوس زمانی از بین رفت که به خونه رسیدیم. بعد از خونه رسیدن با تاکسی و بالا رفتن از راه پله ها و برخی کارای دیگه،دختره اومد سمتم.دهنم رو قفل و کلید زدم که یه وقت صحبت نکنم و همچی بهم بخوره!
از توی نایلون که بیرونم آورد ، توی دستاش هی نِگَهَم داشت و نگام میکرد ... بعد سرش رو کمی خم کرد و لبخند کوتاهی زد. کمی نگذشت که گفت:چه خوشگلی! واقعا داشت باهام حرف میزد! بعدش من رو زمین گذاشت و پا شد. از بالا نگاهم کرد .. بعد خندید و دور شد و به آرومی گفت:میدونم که میتونی حرف بزنی!
عالیییییی بود آجی جونم❤❤❤
مرسی عاجی جونممم💜💜
وای عاجی خیلی قشنگه واقعا قلمت عالیه😻(◕‿◕)♡
مرسی عاجی جونم .. نظر لطفته 😽❤️